X
تبلیغات
نافلـــــــــــــــه

نافلـــــــــــــــه

میزان حال

از آتش نشانی شنیدم ...

آتشی که نمیتوان خاموشش کرد

باید کنترلش کرد

تا خودش خاموش شود

وگرنه

همه چیز را میسوزاند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 0:56  توسط یوسف  | 

هیئت

.. والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا ..

هرکس که در راه ما جهاد کرد و نفس را رام کرد

ما هم راههای خاص خویش را به او نشان میدهیم

سوره عنکبوت (29) ، آیه ی 69


هیئت

بهترین جبهه برای جهـاد اکبر ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 0:52  توسط یوسف  | 

رسالت

عصر

عصر جاهليت مدرن است

و

ما هم خليفه خدا بر روي زمين

از نسل آدم

پيرو محمد

هماني كه در جاهليت مبعوث شد

و

رسالتي ست عظيم بر گردن ما

....شهادت....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 21:17  توسط یوسف  | 

حباب

حباب ها قرباني

هواي درون خويشند

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 21:15  توسط یوسف  | 

تو

هیچ آینه ای به وسعت خورشید نیست

هرکدام به اندازه وسعشان

او را نشان میدهند

تو آینه

خدا هم - خدا ...

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 10:30  توسط یوسف  | 

نماز

دیگر نمازهایمان هم

بوی خدا نمی دهد

چه برسد

وبلاگهایمان ...

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 10:28  توسط یوسف  | 

منیت

بس نیست روزهایی که

بی گناه شب نمی شود

با تو ام ای من که هرچه میکشم و میکشیم

از همین من است ،من، من، من ...

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 10:27  توسط یوسف  | 

خودم

از باغ میبرند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنهابه این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف ! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار میبرند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن میروی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست تا قربانی ات کنند


فاضل نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 12:59  توسط یوسف  | 

سکوت

گفتم

سکوتم مرگ است

این روزها خیلی ساکت بودم

تازه فهمیدم

گاهی تنها حرف میزنیم

فقط حرف

با زبان دومتریمان ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 12:53  توسط یوسف  | 

دیدن یا شنیدن ؟

گاهی استادت نمیبینتت

تو را میشنود ...

تا پرواز کنی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 12:48  توسط یوسف  | 

خاطرات

خانه پدری ام را کوبیدند

جایش آسمان خراش ساختند

خاطراتش را کتاب کردن

تا در کتابخانه زجر دهند


روزگارم غریب است بابا

امروز زن همسایه به من گفت یتیم بابا

یتیم یعنی چه بابا ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 12:47  توسط یوسف  | 

گفته ها

گفتیم

نه ، گفتم شکر استاد

طلب از اوست

شکر کردم

اما نه برای خدا

برای نفسم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 12:45  توسط یوسف  | 

دیدن

گاهی

باید ندید

تا دیده شد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 12:43  توسط یوسف  | 

رسیدن یا رساندن ؟

این روزها

صحبت از رسیدن داغ شده

اما 

فقط رسیدن نه رساندن 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 12:41  توسط یوسف  | 

خود

تا خودی نباشد ، خدایی نیست ...

اینجاست که گفت

خود را که سوزاندی

 از میان خاکسترت

خدا را میبینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 12:38  توسط یوسف  | 

مرز

مرز میان

مردن

و

شهادت

خون نیست

عشق است

عشق ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 12:57  توسط یوسف  | 

استادم

استادم را دوست دارم

چون

هم عیب هایم را نشان میدهد

هم بهترین آینه برای خود بینیست

همین ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 12:50  توسط یوسف  | 

واجب تر

خلوت از نان شب هم واجب تر است

 واجب تر ...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 12:40  توسط یوسف  | 

سکوت

حرفی هست

مینویسم 

سکوت...

گوشی برای شنیدن پیدا نکردم !!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 11:0  توسط یوسف  | 

شهادت

هرکس شهید نشود

لاجرم

خواهد مرد

و فراموش نکنیم

شهادت ، مردن در راه ارزشهاست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 11:0  توسط یوسف  | 

عبودیت

شیطان عبادت کرد

ولی عبودیت نکرد

افسوس

من نه عبادت کردم ونه عبودیت

عبودیت ، همان صراط مستقیم ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 10:42  توسط یوسف  | 

راز

روزی نبودی

روزی هم خواهد آمد

که نیستی

راز ماندن

در نماندن است .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 13:4  توسط یوسف  | 

کسی هست ؟

اینجا

کسی بدون خدا نیست

هیچ کسی هم  با خدا نیست

...

ظاهرا کسی اینجا نیست !!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 13:2  توسط یوسف  | 

راز

عده ای آمدند که بروند

تو هم آمدی که بروی ... ؟

راز ماندن

در نماندن است .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 14:14  توسط یوسف  | 

مرگ

عده ای چون از مرگ میترسیدند

به دنیا پناه اوردن

مرگ یادشون رفت

آرزو هاشون پا گرفت

و

مـــــــــــــــــــــــــردند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 14:42  توسط یوسف  | 

مناجات

خدایا

به تو پناه می آورم

 از روزی که

جز سکوت

 برایم فریادی نماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 20:13  توسط یوسف  | 

عشق

از قوانین شهر عشق این است

تا وقتی لایق نشدی

سرت را روی نیزه نمی زنند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 20:2  توسط یوسف  | 

فقیر

تو حتما فقیری ، نیستی ؟

اگر نیستی یا خدایی یا نیستی

قطعا خدا که نیستی

پس

نیستـــــــــی ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 20:0  توسط یوسف  | 

عشق

در بازار عشق

تا خریدار نباشی

خریده نمی شوی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 6:42  توسط یوسف  | 

شهادت

زندگی سراسر امتحان است و آزمون

و شهادت است

مهر قبولی بر این آزمون

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 6:41  توسط یوسف  |